تبليغاتX
TRUE.BLUE.PEN
 

ترجمه ی انگلیسی شعر زیبایی از محسن عمادی


شعر و فیزیک



می‌خواستم فیزیکدان شوم
بوسه‌های تو مرا شاعر کرد

پیش از آن

دو دست‌گاه بی‌سیم ساخته بودم

می‌دانستم که امواج صدایت

با چه سرعتی حرکت می‌کنند

چطور در گوشی من تکثیر می‌شوند

و نسخه‌های صدایت را در چه فاصله‌ای می‌توان شنید
.
قرار بود قاعده‌ای کشف کنم

که انرژی‌های پراکنده‌ی تو را از فضا گرد بیاورم

از آن‌ها جسم تو را بیافرینم

با لبخند، با اشک
.
درآغوشت

ضریب اصطکاک پوست بر پوست، سیال در سیال را

اندازه می‌گرفتم،

ضریب جاذبه‌ی زمین را

و مکان دقیق سقوط را در حرکت دورانی
.
نمی‌دانستم فرکانس بوسه‌های تو را چگونه حساب کنم

کدام سرعت را بر فاصله‌ی میانمان تقسیم کنم
.
در آغوش تو

هر بار با سرعت نور به میان ستارگان پرتاب می‌شدم

و هر بار جوان‌تر می‌شدی
.
حالا

با همه‌ی دانش فیزیکم

تنها می‌توانم جرم سیاه‌چاله‌ای را اندازه بگیرم

که هر جسم زنده‌ای را

به انرژی‌های سکوت

تبدیل می‌کند
.


 

Poem & physics

 


I wanted to be a physicist

 But your kisses made me a poet

 

Before that time

I had made two wireless apparatus

I knew that
the waves of your voice
moved with what speed

And how was duplicated in my earphone

And in what distance the versions of your voice could be heard
I was supposed to discover a rule

To collect your outspread energies from the space
and make your body of them

With smile, with tear

In your bosom

I calculated

The coefficient of the friction

 For The skin on the skin, flour on the flour

And the coefficient of the gravity

And the precise place of falling

In the Spherical and circular motion

I didn’t know

How to account the frequency of your kisses

And divide which speed between our distances

Each time in your bosom

I was thrown between stars the speed of light

And you got younger and younger

Now

By all of my physics knowledge

I just can measure the mass of a pit that

Transmutes every living object

To the energies of the silence.

 

 


 

نوشته شده توسط ghazal Borhani در 30 Apr 2012 ساعت 11 PM موضوع | لینک ثابت


خارش گوشم

از صداهای مثلثی ست

که نوک می زنند حلزونم را

بیرون می آیم از لاکم

 

دنیا را می بینم

که هنوز

زبان باز نکرده

تاتی تانی می کند.


 

نوشته شده توسط ghazal Borhani در 15 Apr 2012 ساعت 3 PM موضوع | لینک ثابت


غزل اردیبهشتی! تولد سادگی ات مبارک.



من قلب شدم

پروانه ها آمدند نشستند

روی مویرگهام

خال شدم روی هر بال

 

از وقتی تپیده ام

خونم همه جا

گل انداخته.

 


 

نوشته شده توسط ghazal Borhani در 8 Apr 2012 ساعت 6 PM موضوع | لینک ثابت


ترجمه ی اثری زیبا از : لیام رکتور


کت قدیمی


 من در کت قدیمی

سلانه سلانه ام در خیابانی

در روستای شرقی


زمان خودش

دارد سوت می زند پشت سر من

و خیره می شود به پشتم

تا تنبیهم کند

برای همه کارهای نکرده ای که

از کنار آنها گذشته ام

 

و من فکر می کنم ممکن است ایستاده باشم

در آن آخرین موج کنار اقیانوس

آن یکی که با دستهای خودم ساختم و مبله اش کردم

با سرمایه ای که سرشب به سویم وزید

با باد

 

درست در پیش روی من زیر سیم های تلفن

روی این کوچه ی دراز مشکلات

 اجتماعی از جنایت های دیوانه وار وحشیانه ای را یافته ام

که باید از آنها عبور کنم

تا برسم به انتهای این بلوک دراز در ابدیت


هیچ چیز بین ما خوب نیست

من دراین کت

 خطرناک به نظر می رسم.

 


 

نوشته شده توسط ghazal Borhani در 29 Mar 2012 ساعت 3 PM موضوع | لینک ثابت


ترجمه ی شعری از دایانا دیپریما


اولین برف کرهنسون

به: آلان

 

پس این

همان هدیه ای ست که جهان به من داده

(تو به من داده ای)


برف

آرام آرام؛

شکل کاسه می گیرد

در گودال های کم عمق

گهگاه می خوابد بر بستر برکه

و گاهی خودش را جفت می کند

 با شمع های بلند سفیدم

که پشت پنجره ایستاده اند

و در غروب خواهند سوخت


وقتی که برف

دارد پر می کند دره هایمان

این چاله های کوچک  را

هیچ دوستی

گذرش هم به آن پایین ها نمی افتد

هیچ کدام از آن همه؛

 در حالی که برنزه بر می گردند از مکزیک

از دشتهای آفتاب سوز کالیفرنیا؛ جام به دوش


 همگی پراکنده اند

یا مرده اند یا خفته در سکوت

و یا از هم پاشیده و خراب از جنون

هرجند با همان درخشندگی خیره کننده

در اولین دیدار مشترک

 

و این هم هدیه ی توست

سکوتی سفید

که دارد شکاف های زندگی ام را

پر می کند شاید.


 

نوشته شده توسط ghazal Borhani در 21 Mar 2012 ساعت 11 PM موضوع | لینک ثابت



< l>